۴۳۰

خرید بک لینک

امکانات وب

شاگرد تو میباشم گر کودن و کَژ پوزمتا زان لب خندانت، یک خنده بیاموزمای چشمه آگاهی، شاگرد نمیخواهی؟چه حیله کنم تا من، خود را به تو دردوزم؟باری ز شکاف دَر، برِّ رُخ تو بینمزان آتش دهلیزی، صد شمع برافروزمیک لحظه بری رَختم در راه که عَشّارمیک لحظه رَوی پیشم، یعنی که قَلاووزمگه در گنهم رانی ، گه سوی پشیمانیکژ کن سر و دنبم را من همزه ی مهموزمدر حوبه و در توبه چون ماهیِ بر تابهاین پهلو و آن پهلو بر تابه همیسوزمبر تابه توام گردان این پهلو و آن پهلودر ظلمت شب با تو براقتر از روزمبس کن همه تلوینم در پیشه و اندیشهیک لحظه چو پیروزه یک لحظه چو پیروزمحضرت مولاناعَشّار: باجگیر، راهدارقَلاووز: راهبر و محافظحوبه: حاجت و نیازتلوین: گوناگونی، طلب و دگرگونی + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۲ ساعت 0:43 توسط بانوی عشق  |  ۴۳۰...

ما را در سایت ۴۳۰ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 448 تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 13:36

شماری از غزلیات حضرت مولانا نه از زبانِ سر که از سِرّ سویدای دلش برای همه عاشقانِ در فراق برای همه دورانها جوشیده است.

شعر نیست، غزل نیست، سخنی آسمانی است که فرشتگان واژگانش را بر دوش کشیده و بر زمین نهادهاند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۲ ساعت 19:29 توسط بانوی عشق  | 

۴۳۰...

ما را در سایت ۴۳۰ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 338 تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 13:36

همی گویم و گفتهام بارهابُوَد کیش من، مِهر دلدارهاپرستش به مستی است در کیش مهربروناند زین جرگه هشیارهابه شادی و آسایش و خواب و خورندارند کاری دل افگارهابه جز اشک چشم و به جز داغ دلنباشد به دست گرفتارهاکشیدند در کوی دلدادگانمیان دل و کام، دیوارهاچه فرهادها مرده در کوههاچه حلّاجها رفته بر دارهاچه دارد جهان جز دل و مهر و یار؟مگر توده هایی ز پندارها!ولی راد مردان و وارستگاننبازند هرگز به مُردارهامِهین مهر ورزان که آزادهاندبریزند از دام جان، تارهابه خون خود آغشته و رفتهاندچه گلهای رنگین به جوبارهابهاران که شاباش ریزد سپهربه دامان گلشن ز رگبارهاکشد رخت، سبزه، به هامون و دشتزند بارگَه ،گل، به گلزارهانگارش دهد گلبن جویبارهادر آیینه ی آب، رخسارهارود شاخ گل در بر نیلفربرقصد به صد ناز، گلنارهادَرَد پرده ی غنچه را باد بامهَزار آورد نَغز گفتارهابه آوای نای و به آهنگ چنگخروشد ز سرو و سَمَن، تارهابه یاد خَم ابروی گل رخانبِکِش جام در بزمِ می خوارهاگره را ز راز جهان باز کنکه آسان کند باده، دشوارهاجز افسون و افسانه نَبوَد جهانکه بستند چشم خشایارهابه اندوه آینده خود را مبازکه آینده خوابی است چون پارهافریب جهان را مخور زینهارکه در پای این گل بود خارهاپیاپی بِکِش جام و سرگرم باشبِهِل، گر بگیرند بیکارهاعلامه سید محمد حسین طباطبایی ۴۳۰...

ما را در سایت ۴۳۰ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 239 تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 13:36

صفحه بندی